Orbit

در کنارِ خودم هستم

Orbit

در کنارِ خودم هستم

Orbit

نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که،شما از آن سر در بیاورید!
از دید یک مهندس،از دید یک آشپز،از دید یک هنرمند،همان تنهایی هست که بود.

بایگانی

۹۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

"دومین مکتوب"رو تموم کردم :)

چند نفر تا الان بهم گفتن خیلی تندخوانی قوی ای داری،اما خودم اینطور فکر نمیکنم،سرعتم خیلی پایینِ نسبت به قول و قرار هایی که با خودم داشتم.

کنار اومدم با تنبلی هام و سعی میکنم به مرور کمش کنم.

این کتاب هم دقیقا مثل "مکتوب"جذاب بود،هرازگاهی متوجه این میشدم که بعضی از نوشته ها رو قبلا خوندم.

کتابِ من از نوع جیبی بود،صفحه ی 133 با عنوان"آموزش"برام عجیب بود،اول محمد رسول خدا خرما خورده بود یا مهاتما گاندی شکر؟

قسمت های جذابش زیاد بودن و من نمیتونم همه رو بنویسم گلچین کردن هم یکم برام سخته نمیدونم کدوم نوشته میتونه شما رو وادار به خوندن این کتاب بکنه،به اجبار و به سختی این قسمت انتخاب کردم:

روئی گوئرا برایم گفت که شبی در خانه ای در موزابیک،با دوستانش صحبت میکرد.

کشور درگیر جنگ و در هر جهت_از بنزین گرفته تا روشنایی_در قحطی بود.برای وقت گذرانی،شروع به نام بردن غذاهای محبوبشان کردند.

هر کدام غذای محبوبش را نام برد،تا نوبت به روئی رسید.

روئی که میدانست به خاطر جیره بندی،تهیه میوه غیر ممکن است،گفت:دلم میخواهد یک سیب بخورم.

در همان لحظه سر و صدایی به گوش رسید و یک سیب براق و آبدار،چرخ زنان وارد اتاق شد و در برابرش ایستاد!بعدها،دریافت که یکی از خدمتکاران که آنجا زندگی میکرد،برای خرید میوه به بازار سیاه رفته بود.

به هنگام بازگشت،هنگامی که از پله ها بالا میرفت،سکندری خورده و افتاده بود؛کیسه ی سیبی که خریده بود،باز شده و یکی از سیب ها به درون اتاق رفته بود.

تصادف؟خوب،این واژه برای توجیه این داستان بسیار ناتوان است.


۰۵ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۰۵
tahi :D

واقعا این روزا به یه چیز فوق العاده نیاز داشتم،این کتاب همون بود.

خیلی خیلی حالم رو خوب کرد.

مجبور به گریه م کرد و منو سبک کرد.

 همینقدر بگم که واقعا بکمن خیلی خوبه!

توی پست های قبلی گفتم!اولای کتاب حسابی حرصی شده بودم و پشیمون بودم از خریدنش،اُوِه برام یه پیرمرده اعصاب خورد کن رو تداعی میکرد که دوست داشتم وجود نداشته باشه،به خوندن"مردی به نام اُوِه"ادامه دادم و کم کم متوجه محشر بودنش شدم.

اگر سلیقه من توی مطالعه ی کتابای قبلی شبیه تون بوده،این کتاب رو هم بخونید.

و سعی کنید تمومش کنید تا من فحش نخورم!.

نمیتونم تیکه جذابی از این کتاب جدا کنم و براتون تایپش کنم و ادرس صفحه بدم،تمومش جذابِ بخونیدش،همین.

●کاش نام های مستعاری که برای خودمان در وبلاگ و دیگر صفحه ها انتخاب میکنیم،ربطی به هیچ کتابی نداشته باشد!زیرا شاید یک نفر به خاطر اخلاقیات شما هیچ گاه آن کتاب را نخواند●

واژه های غلط(چاپ معاصر)(چاپ دوم سالِ 1396)

صفحه 236 خط پنجم به جای واژه"اوه"باید نوشته میشد"رون"

صفحه ی 248 خط 16 "بخواهیم"درست تایپ نشده ست.

صفحه 328 خط 4 اسمِ"پاتریک"اشتباه نوشته شده.

۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۰
tahi :D
این مقدار از رک بودن بعید و دور از انتظاره!
پری روز و دیروز از بدترین روزهای این ماه بودن!
خب زندگی گاهی خیلی به ادم تنگ میگیره شایدم ادم خودش به خودش تنگ میگیره‌.
خیلی واسه خودم خوشحالم که خودم رو بخشیدم و به خودم اجازه دادم فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم.
100 صفحه از "مردی به نام اُوِه"باقی مونده فقط صبر کنید تا تمومش کنم.
اونقدر اشک از چشمام اومد که گردنم خیس شد،خیس به معنای واقعی.
نمیدونم الان خوب شدم یا نه اما آدم شدم.
یادتونه چند وقت پیش گفتم رابطه ها از دلشون تجربه بیرون میدن؟و گفتم که یه جورایی مشتاق تجربه م؟گ♡ه خوردم :)))))))
دست رو هرچی شد نذارین،واسه هندونه خریدن هم آدم تامل میکنه!
۲۸ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۰
tahi :D
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۳
tahi :D

امروز فهمیدم وقتی میام و اینجا مینویسم(فقط اینجا)دلم آروم میشه.

بهم میگه تو خودت خودتو عذاب میدی خودت همش چیزای بی ارزش بزرگ کردی پیش چشمت،آدمای بی ارزش اتفاقای بی ارزش.

درست میگه.

گفت بشین کتابای نخونده ت تموم کن بیا برامون از جذابیت هاش بگو،بیا بگو کدوم خط و کدوم صفحه ش تورو تحت تاثیر قرارداد!

بیا برگرد به خودِ قبلیت؛

خودِ هفته ی قبلُ و ماه قبلُ و سالِ قبلت نه!خودِ سالها قبلت!

خودِ سرخوشُ و شادت خودِ خودت!

اینکه این همه توانمندم تحسین برانگیز نیست؟تحمل این همه اضمحلال.

من میتونم فقط یکم طول میکشه.

واسم کامنت ناشناس بذارید دلم خیلی میخواد خیلی.


۱۱ نظر ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۳
tahi :D