انتظار داشتم چون به واسطه ی کارم به اینستاگرام و .. عادت کردم، از نبود اینترنت کلافه بشم!
کلافگیم بخاطر شرایط کشور اما بخاطر اعتیاد به اینترنت نیست...
انگار داریم عادت میکنیم...
همین که ستاره هاتون روشن میشه حس خوبی میده...
انتظار داشتم چون به واسطه ی کارم به اینستاگرام و .. عادت کردم، از نبود اینترنت کلافه بشم!
کلافگیم بخاطر شرایط کشور اما بخاطر اعتیاد به اینترنت نیست...
انگار داریم عادت میکنیم...
همین که ستاره هاتون روشن میشه حس خوبی میده...
تو راه برگشت اومدم پنل رو چک کنم و ناگهان دیدم بلاگ بالا نمیاد، یک لحظه با خودم گفتم فیلتر شد یا کامنتها و پست ها داستان شد...
توی این چند ساعت چندین بار رفرش کردم تا اینکه حالا پنل باز شد.
صفحه م بالا میومد به امروز و حالم فکر میکردم به گذشته، نشستم دونه دونه آرشیو دی ماه سالهای گذشته رو خوندم...
چقدر بهتر شدم چقدر تغییر کردم اما من سابق هم دوست داشتم...
دارم یاد میگیرم کم کم دارم یاد میگیرم خودمو دوست داشته باشم تلاش هام داره نتیجه میده :)
زندگی یه داستانه، نوجونی فکر میکنی عاشق شدی و اگر بهم نرسین دنیا به آخر میرسه، اگر کنکور قبول نشی...
اگر امتحان پاس نشی...
اگر مصاحبه قبول نشی...
این فکرا همش مزخرفه! همیشه هم آدم بهتر و درست ترش هست، مردود شی باز انجامش میدی برای اینکه یاد بگیری بعضی چیزا دست تو نیست و این کوچیک ترین و آسون ترین روش برای یاد دادن این موضوع به تو توی زندگیه...
کاش بتونم این داستان رو شیرین تموم کنم.
چهارشنبه شب بلیط داشتم و راه افتادم سمت اینجا.
حس تنها سفر کردن همچنان عجیبه با اینکه بارها انجامش دادم و کاملا هم تنها نبودم وقتی به مقصد رسیدم اومدن دنبالم اما بازم برای من تازگی داره.
کلی کار مونده و هنوز کلی وقت و پول لازم داره، کوچیکه خیلی کوچیک شبیه یه لونه پرنده.
اما حسی که ازش میگیرم بد نیست :) از طرفی گاهی وقتی بهش فکر میکنم که یه لول صعود کردیم خوشحال میشم اما غمگین هم میشم برای کسایی که نمیتونن انجامش بدن...
عین.الف بهم گفت باید کلید رو بسازه و بهم بده.
الان یادم اومد جاکلیدی هم میخوام :)
کاش قلب ما آروم میشد...
حوالی ساعت ۶ صبح بیدار میشوم، خانه کاملا تاریک است انگار هنوز صبح نشده، همه خوابن و این سکوت مثل شب برایم ترسناک نیست، حقیقتا خجالت زده نمیشوم اگر بگویم هنوز با این سن از تاریکی و شب میترسم، دور از بقیه میخوابم اما در دلم هنوز ترس کودکی وجود دارد.
تازگیها فهمیدم از نور زرد رنگ چراغ خواب خوشم میآید.
صبحها حسش متفاوت است، از مسواک زدن صبحگاهی بگیر تا نگاه هایی که خودت در آینه به خودت میاندازی.
امروز با نون.ح تا محل کار توی سرما پیادهروی کردیم.
برای لحظه ای فکر کردم شاید این آخرین بار باشد که صبح زود با او در سرما راه میروم.
نمیدانم.
حال خوبی ندارم و این تکراریست.
این روزها بیشتر از قبل حرکات ناخودآگاه انجام میدم، حتی نمیدونم دارم درست توصیفش میکنم یا نه!
گاهی بدون اراده پامو میکوبم به در، دیوار یا پایه ی میز و صندلی حتی جدیدا بی اختیار دستم پرت میشه! نمیدونم چمه و حتی اینترنت ندارم که سرچ کنم و چهارتا مقاله ی چرت و پرت درموردش بخونم!
چند روز پیش دستم انگار از بدنم بدون کنترل جدا شد و خورد به لیوان پر از چایی روی میز اونقدر صحنه عجیب بود که تا چند لحظه نمیدونستم واقعا خودم زدم بهش یا یه چیزی هولم داده!
حتما بنظرتون مسخرست، اما راستش دیگه برام مهم نیست.
جدا از اینها وضعیت روحی مناسبی ندارم، شکاک تر شدم و حتی بابتش ناراحت نیستم!خوشحالم انگار که این احساسات یکجور قدرت هست که بهم داده شده.
مزخرف میگم.
گاهی حرفهام رو چندین بار با حالت های متفاوت تکرار میکنم.
میگفتن اینستاگرام باعث اختلال و پرش فکری .. میشه! ۴ روزه که اینترنت نداشتم اما مغزم از قبل داغونتره و هر لحظه دارم همزمان به کلی چیز فکر میکنم حتی توی خواب هم آروم نیستم...
امشب هنگام دیدن اخبار گریه کردم.
واشنا؟ یکبار دیگه ثابت کن که مارو میبینی...