قادر به نوشتن چیزهای داخل مغزم نیستم، منظورم از چیز برای خودم هم نامفهوم ست چیزی شبیه به آشوب.
جمعه ها واقعا دیوانه میشوم، خانه نبودن برای من یک نعمت است.
از لحاظ جسمی خسته نیستم و بدنم واقعا حس سلامتی دارد حتی با اینکه هورمون ها بهم ریخته هستند و کیست و فکرش اذیتم میکند.
اما مغزم انگار که از فکر کردن خسته شده...
تنها مزیتی که اوضاع الان من دارد این است که تمامی مشکلاتم با پول حل میشوند.
و چقدر بد که برای پول غمگین باشی.
این روزها خیلی خیلی ساده تر از قبل به گریه میافتم، فشاری که این مدت بهم وارد شد غیرقابل پیشبینی بود..
حتی نمیدونم از واشنا چی بخوام...
خودش میدونه...
انتظار داشتم چون به واسطه ی کارم به اینستاگرام و .. عادت کردم، از نبود اینترنت کلافه بشم!
کلافگیم بخاطر شرایط کشور اما بخاطر اعتیاد به اینترنت نیست...
انگار داریم عادت میکنیم...
همین که ستاره هاتون روشن میشه حس خوبی میده...
تو راه برگشت اومدم پنل رو چک کنم و ناگهان دیدم بلاگ بالا نمیاد، یک لحظه با خودم گفتم فیلتر شد یا کامنتها و پست ها داستان شد...
توی این چند ساعت چندین بار رفرش کردم تا اینکه حالا پنل باز شد.
صفحه م بالا میومد به امروز و حالم فکر میکردم به گذشته، نشستم دونه دونه آرشیو دی ماه سالهای گذشته رو خوندم...
چقدر بهتر شدم چقدر تغییر کردم اما من سابق هم دوست داشتم...
دارم یاد میگیرم کم کم دارم یاد میگیرم خودمو دوست داشته باشم تلاش هام داره نتیجه میده :)
زندگی یه داستانه، نوجونی فکر میکنی عاشق شدی و اگر بهم نرسین دنیا به آخر میرسه، اگر کنکور قبول نشی...
اگر امتحان پاس نشی...
اگر مصاحبه قبول نشی...
این فکرا همش مزخرفه! همیشه هم آدم بهتر و درست ترش هست، مردود شی باز انجامش میدی برای اینکه یاد بگیری بعضی چیزا دست تو نیست و این کوچیک ترین و آسون ترین روش برای یاد دادن این موضوع به تو توی زندگیه...
کاش بتونم این داستان رو شیرین تموم کنم.
چهارشنبه شب بلیط داشتم و راه افتادم سمت اینجا.
حس تنها سفر کردن همچنان عجیبه با اینکه بارها انجامش دادم و کاملا هم تنها نبودم وقتی به مقصد رسیدم اومدن دنبالم اما بازم برای من تازگی داره.
کلی کار مونده و هنوز کلی وقت و پول لازم داره، کوچیکه خیلی کوچیک شبیه یه لونه پرنده.
اما حسی که ازش میگیرم بد نیست :) از طرفی گاهی وقتی بهش فکر میکنم که یه لول صعود کردیم خوشحال میشم اما غمگین هم میشم برای کسایی که نمیتونن انجامش بدن...
عین.الف بهم گفت باید کلید رو بسازه و بهم بده.
الان یادم اومد جاکلیدی هم میخوام :)
کاش قلب ما آروم میشد...