Orbit

در کنارِ خودم هستم

Orbit

در کنارِ خودم هستم

Orbit

نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که،شما از آن سر در بیاورید!
از دید یک مهندس،از دید یک آشپز،از دید یک هنرمند،همان تنهایی هست که بود.

بایگانی

حوالی ساعت ۶ صبح بیدار میشوم، خانه کاملا تاریک است انگار هنوز صبح نشده، همه خوابن و این سکوت مثل شب برایم ترسناک نیست، حقیقتا خجالت زده نمیشوم اگر بگویم هنوز با این سن از تاریکی و شب میترسم، دور از بقیه میخوابم اما در دلم هنوز ترس کودکی وجود دارد.

تازگی‌ها فهمیدم از نور زرد رنگ چراغ خواب خوشم می‌آید.

صبح‌ها حسش متفاوت است، از مسواک زدن صبحگاهی بگیر تا نگاه هایی که خودت در آینه به خودت می‌اندازی.

امروز با نون.ح تا محل کار توی سرما پیاده‌روی کردیم.

برای لحظه ای فکر کردم شاید این آخرین بار باشد که صبح زود با او در سرما راه میروم.

نمیدانم.

حال خوبی ندارم و این تکراریست.

۴ نظر ۲۳ دی ۰۴ ، ۰۸:۳۶
tahi :D

این روزها بیشتر از قبل حرکات ناخودآگاه انجام میدم، حتی نمیدونم دارم درست توصیفش میکنم یا نه!

گاهی بدون اراده پامو میکوبم به در، دیوار یا پایه ی میز و صندلی حتی جدیدا بی اختیار دستم پرت میشه! نمیدونم چمه و حتی اینترنت ندارم که سرچ کنم و چهارتا مقاله ی چرت و پرت درموردش بخونم!

چند روز پیش دستم انگار از بدنم بدون کنترل جدا شد و خورد به لیوان پر از چایی روی میز اونقدر صحنه عجیب بود که تا چند لحظه نمیدونستم واقعا خودم زدم بهش یا یه چیزی هولم داده!

حتما بنظرتون مسخرست، اما راستش دیگه برام مهم نیست.

جدا از این‌ها وضعیت روحی مناسبی ندارم، شکاک تر شدم و حتی بابتش ناراحت نیستم!خوشحالم انگار که این احساسات یکجور قدرت هست که بهم داده شده.

مزخرف میگم.

گاهی حرف‌هام رو چندین بار با حالت های متفاوت تکرار میکنم.

میگفتن اینستاگرام باعث اختلال و پرش فکری .. میشه! ۴ روزه که اینترنت نداشتم اما مغزم از قبل داغونتره و هر لحظه دارم همزمان به کلی چیز فکر میکنم حتی توی خواب هم آروم نیستم...

امشب هنگام دیدن اخبار گریه کردم.

واشنا؟ یکبار دیگه ثابت کن که مارو میبینی...

۴ نظر ۲۲ دی ۰۴ ، ۲۳:۴۲
tahi :D

خودت همه چیزو میدونی..

خسته ایم نگاهمون کن.

۱ نظر ۲۱ دی ۰۴ ، ۱۲:۴۷
tahi :D
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۵ آذر ۰۴ ، ۱۹:۵۶
tahi :D
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ آبان ۰۴ ، ۱۶:۰۶
tahi :D