حوالی ساعت ۶ صبح بیدار میشوم، خانه کاملا تاریک است انگار هنوز صبح نشده، همه خوابن و این سکوت مثل شب برایم ترسناک نیست، حقیقتا خجالت زده نمیشوم اگر بگویم هنوز با این سن از تاریکی و شب میترسم، دور از بقیه میخوابم اما در دلم هنوز ترس کودکی وجود دارد.
تازگیها فهمیدم از نور زرد رنگ چراغ خواب خوشم میآید.
صبحها حسش متفاوت است، از مسواک زدن صبحگاهی بگیر تا نگاه هایی که خودت در آینه به خودت میاندازی.
امروز با نون.ح تا محل کار توی سرما پیادهروی کردیم.
برای لحظه ای فکر کردم شاید این آخرین بار باشد که صبح زود با او در سرما راه میروم.
نمیدانم.
حال خوبی ندارم و این تکراریست.